تبلیغات

تنها داداشه خودم رضا

> ??? ???

??? ???

:[عمومی , ]

می پرسی تو را دوست دارم؟

حتی اگر بخواهم پاسخ دهم نمی توانم

مگر می شود با کلمات ، احساس دستها را بیان کرد؟

مگر ممکن است با عبارات شرح داد که آن زمان که با دیدگان پر اندیشه و روشن بین به من

می نگری چه نشاط و لطفی دلم را فرا می گیرد ؟

می پرسی تو را دوست دارم ؟ مگر واقعا" پاسخ این سوال را نمی دانی ؟

مگر خاموشی من ، راز دلم را به تو نمی گوید ؟

مگر آه سوزان از سر نهان خبر نمی دهد ؟

راستی آیا شکوه آمیخته به بیم و امید ، که من هر لحظه هم می خواهم به زبان آورم و هم

سعی می کنم که از دل بر لبم نرسد ، راز پنهان مرا به تو نمی گوید ؟

عزیز من ! چطور نمی بینی که سراپای من از عشق به تو حکایت می کند ؟

همه ذرات وجود من با تو حدیث عشق می گویند ، بجز زبانم که خاموش است

نوشته شده در پنجشنبه 11 فروردین 1384 و 01:03 ق.ظ توسط میلاد

ویرایش شده در - و -



:[عمومی , ]

تو مثل ستاره هستی که میشه از آسمون چید

مثل مهتاب شبونه که میشه تو آسمون دید

تو مثل ترانه هستی واسه دلتنگی عاشق

مثل قصه ای قدیمی توی کندی دقایق

تو مثل خاطره ای خوب تا همیشه جاودانه

مثل یه حکایت نو از کتابی عارفانه

مثل بارون نوازش واسه این کویر بی آب

مثل اون لحظه نابی واسه این همیشه بی تاب

تو رو میشه همه جا دید حتی میشه تو رو بوئید

با تو میشه به سفر رفت از ستاره تا به خورشید

کاش می تونستی ببینی رنگ عشقو توی شعرام

کاش میتونستی بفهمی بی تو هیچم بی تو تنهام

نوشته شده در پنجشنبه 11 فروردین 1384 و 01:03 ق.ظ توسط میلاد

ویرایش شده در - و -



:[عمومی , ]

سلام!

سلام من

به غنچه ای که صبحدم

به خنده باز می شود

 

سلام من

به آن کبوتر سپیده با نسیم شمادمان

که در سپیدهبا نسیم

ترانه ساز می شوند

 

سلام من

به پیچکی صبحدست سبز او

به سوی‌‌‌ آسمان بیکران دراز می شود

 

سلام من

به هر چه و به هر کسیکه با سحر

تمام جسم و جان او پر از نماز می شود              شعر از امین

نوشته شده در پنجشنبه 11 فروردین 1384 و 01:03 ق.ظ توسط میلاد

ویرایش شده در - و -



:[عمومی , ]

این منم

 

پسری از تبار باران

از نسل چشمه ساران

از دیار لاله های بی نام ونشان

 

این منم

 

شاهزاده ای از نسل آریا

با تاجی از بابونه

که در قصر تنهایی خود

بر مشتی واژه حکومت میکنم.

همدمم رازقیست

و

بهاری که با ترنمش

 پیچک امید در دلم سبز میشود.

و شاپرکهایی

 که گه گاه در زندگیم پر میزنند

و مادرم فرشته ایست از تبار آسمانها

که از نسیم بالهای او

خوشبختی به پرچین شکسته ام سرکی می کشد

و جادوگریست حسود

که به خیال خود

روزگار خوشی مرا طلسم کرده

و من

روزها از درون قاب خالی فنجان

 قاصدکی خوش خبرمی بینم

که خود را به در میکوبد

وگل امید

که پشت دروازه تقدیرم جوانه میزند.

نوشته شده در پنجشنبه 11 فروردین 1384 و 01:03 ق.ظ توسط میلاد

ویرایش شده در - و -



:[عمومی , ]

<:P:>سلام خوبید من از امروز شروع کردم به وبلاگ نوشتن کردم مبارکم باشه

نوشته شده در دوشنبه 17 اسفند 1383 و 09:03 ق.ظ توسط میلاد

ویرایش شده در - و -



مطالب قبلـــــــی ...
◊ ...-
◊ ...-
◊ ...-
◊ ...-
◊ ...-


صفحــــــات ...